به وقت نخستین روز از ۳۶ سالگی
-
تاریخ: 1404/9/22 ساعت: 14:31
امروز تولدم است. اگر از اول صبح و تبریکهای بیمانند بگذریم؛ باید بگویم: خب! که چی؟ نمیگویم اما. به ۳۶ سالگی فکر میکنم که سالها به انتظارش بودم. چرا؟ بههمین دلیل مسخره که سومین دوازدهتایی عمرم کامل میشود. اهمیتی دارد؟ نمیدانم. باید منتظر چیزی باشم؟ باز هم نمیدانم. یادم میآید سالها پیش توی ...
از گربهها و یادها
-
تاریخ: 1404/9/22 ساعت: 14:31
خب نتوانستم مقاومت کنم که ننویسم: گربهها اوراد جادو بلدند؛ آدم را مسخ میکنند. تاریخ آدم را تبدیل میکنند به قبل و بعد از بودنشان؛ مثلا: همان پاییز که بلفی زایید؛ همان تابستان که پاشا رفت؛ همان یک هفته که بایا گم شد؛ همان شب که ساشا سرش را گذاشت روی دستت و خوابید... امان از گربهها. امان از آنهمه...
-
تاریخ: 1404/9/22 ساعت: 14:31
شبیه موسی هستم در صحرای سینا؛ بنیاسراییل هم هزار الله و اکبر بهقاعده داریم. هزار و یک زن و مرد درونام دارم که صد رحمت به بنیاسراییلیان از بهانهگیری. سرگردانام. توی این لحظه، همین بعدازظهر معمولی پاییز؛ تنها میدانم چه نمیخواهم. سرگردانام؛ بهسان موسی کلیمالله ناچارام به رهبری قوم و صحرای س...
آخر هفته
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:05
تا بیایم بهانه تازه ای پیدا کنم برای توی تخت ماندن، یک پیک پر و پیمان ودکا ریخته بودم توی بطری کوچک آب معدنی و روش هم هایپ سبز و مایو پوشیده، دم در بودم. استخر روباز انقدری گرم نبود که بشود توی آن سرما خیلی دوام آورد. پنج دقیقه بعد توی سرپوشیده بودم، یخ زده. ودکا را یکسره بالا رفتم. کسی توی استخر نب...
از شب های بلندی که خوراک قصه گفتن اند
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 5:20
من گزارش گر بوده ام همیشه؛ عکس که می گرفتم حتی. تا یک جایی صفحه اینستا را که نگاه می کنم گویی لحظه لحظه زندگی را گزارش کرده ام، بی کم و کاست؛ تیزبینانه؛ منتقدمابانه. دیر فهمیدم که تصویرها توی سایه روشن جذاب اند؛ که عکس با همه جزییات دیدنی نیست؛ که برهنگی تب و تاب را از تب و تاب می اندازد. حالا دارم ...
چهرازی
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 1:05
مازوخیسم چیست؟ غروب یک روزی که چشم باز کردیم دیدیم پاییز بهمان شبیخون زده؛ «یاد بعضی نفرات در گردش فصول» چهرازی را چهل و پنج بار گوش کردیم. دلمان خواست برویم روی تخت، سرمان را بکنیم زیر پتو؛ عوض اش نشستیم کنار مامان که گلدان ها را عوض می کرد. گفت مطمئنی این نخل را نمی خواهی؟ گفتم گلدان ها که زیاد بش...
آسمان
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 17:32
بی اغراق این قطعه را پانزده بار بی وقفه گوش کرده ام. گوش کرده ام البته تعبیر سزاواری نیست. باید بگویم هربار دستم را گرفته با خودش برده و تا انتها چیزی از زمان و مکان درک نکرده ام. گربه ها هم پا به پای من گوش می دهند. نخستین بار است قطعه ای را این همه می پسندند. کنار بلندگو نشسته اند بی که حرکتی کنند...